همچنان هستم
ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۱٩  کلمات کلیدی:

امروز بعد از مدتهای فرصتی شد به این وبلاگ سری بزنم

نوشته های قبلی رو خوندم و نمیدونم چرا به نظرم اون روزها انقدر دور اومد

مدتهاست خودم نیستم

بی احساس و با یه جریان از پیش تعیین شده در حال حرکتم

تنها سرگرمیم صفحات اینستاگرامه 

انقدر گاهی سرعت روزهام زیاده که چیزی ازگذشته بیاد نمیارم

و این منو خیلی میترسونه.اینکه همه خاطرات خوبم از ذهنم پاک بشه

اینکه تو اینده دلمشغولی نداشته باشم که لبخنــــــد رو به لبم بیاره

و باز پناه میارم به اینجا یاداوری خاطراتی که چه تلخ و چه شیرین جزئی از گذشته ام بوده

میخوام شروع کنم نوشتن داستان رو

دارم به همه گوشه کنارهای ذهنم سرک میکشم تا به سرآغازی برسم

بزودی .......


پاییز بارونی
ساعت ۳:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۸/۱۱  کلمات کلیدی:

بازم یه پاییز دیگه

آرومم و حالم خوبه

خونه ی جدیدمو خیلی دوست دارم

بازم به باغچم میرسمو گلدونای نازم

بیماری هرازگاهی سری بهم میزنه اما سعی میکنم محلش نزارم و به قول معروف با پوست کلفتی سعی کنم خوب باشم

هدی جان مرسی که سر زدی.بعد از نوشتن این پست میام وبلاگت تا ببینم در چه حالی

و باز هم برای تو ... دلتنگتم ... گاهی با خودم فکر میکنم حتی ته حافظه بلند مدتت هم یادی از من نمونده باشه... فقط خدا کنه خوب باشی...


 
ساعت ۳:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٤/٢٥  کلمات کلیدی:

خیلی نوشتم اما با یه اشتباه همش پرید 

حس دوباره نوشتن ندارم.روزهای گرم تابستون کلافم کرده .جسم مریضمم شده قوز بالای قوز ... چند ماهی هست مریضم .از یه بی حسی شروع شد و یهو تمام بدنم تبدیل شد به گوشتی که حسش نمیکردم ...دکتر خوشتیپ شهرمون اسمشو گذاشت ام اس اما دکتر دیگه ای عقیده داره ام اس نیست... به لطف آمپولهای کورتون که روزی دوبار میرفتم بیمارستان و همراه یه سرم 3 ساعته میزدم حس های بدنم برگشت و الان بهترم اما گز گز و بی حسی گاه و بیگاه هنوز آزارم میده...

میدونم مدتهاست دیگه کسی به این وبلاگ سرنمیزنه ...حالا فقط واسه دل خودم و از بی کسی مینویسم ... تنها پناهگاهم تو دنیای مجازی همینجاست ... 

دلم عین همه ی روزهای گذشته که شناختمت برات تنگ شده ... هنوزم مجسمت میکنم ...هر روز به یک شکل ... با یه تصویر ... با یه صدا .... مراقب خودت باش و خوب زندگی کن ... انقدر ناامید از دنیام که نمیدونم عمرم به قدری هست که بتونم باهات حرف بزنم یا نه ....


 
ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢٩  کلمات کلیدی:

ماه دیگه همین موقع دقیقا یک سال میشه که رفتی

هنوزم حساب نبودن هات رو دارم اما دیگه عادت کردم به منتظر نبودن

فقط گاهی نگران میشم و غمگین

تو هجوم غصه هام یهو یادم میاد غصه بزرگتری هم دارم که بی خبر از من یه گوشه از این کشور داره زندگیشو میکنه

همون لحظه با خودم میگم ((عیبی نداره منو فراموش کرده،عیبی نداره دیگه نیست ،عیبی نداره دیگه نمیتونم باهاش حرف بزنم، خدایا فقط حالش خوب باشه ))

همین الانم انقدر دلم تنگت شده که اشک از گوشه چشمم راهشو باز کرده و داره میریزه رو بالشم

خدایا خودت مراقبش باش


پاییز خوش اومدی
ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۳۱  کلمات کلیدی:

روزهای زشت و گرم تابستونی کوله بارشونو بستن دارن میرن

بوی پاییز ،آسمون ابری،شبهای بارونی نوید یه پاییز زییا رو بهم میده

مدتهاست منتظر اومدنشم

دقیقا از 30 خرداد تا امشب منتظر موندم تا بیاد

اول مهر رو هیچوقت دوست نداشتم اما میدونم یه عالمه روزهای قشنگ پاییزی و زمستونی قراره بیاد و این خوشحالم میکنه


 
ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢٢  کلمات کلیدی:

دغدغه های اینروزهام

ورزش

رژیم

پیاده روی

سعی در انجام زندگی سالم

انتظار برای کسی که مدتهاست فراموشم کرده

دندون درد

دارو

مطالعه

اینستاگرام

یاهو

و بازم انتظار


 
ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱۳  کلمات کلیدی:

دلم یه میز چوبی میخواد .بشینم پشتش و یه مداد سیاه بگیرم دستم و هر چی دلم میخواد بنویسم.دلم یه پنجره رو به اسمون ابری میخواد .

دلم صدای نم نم بارونو میخواد .خدا جونم حواست هست چند روزه اینجا بارون نباریده ؟؟؟ :(

دلم یه لیوان بزرگ نسکافه میخواد :(

دلم میخواد بتونم آروم بشینم یه گوشه و فقط به تو فکر کنم .به حرفات که هیچوقت جدی نبودی :( .دلم میخواد بشینم 1  ساعت برات بنویسم و تو بازم مسخرم کنی و بگی از رو دیوار افتادی و مخت داغون شده .

گاهی میمونم تو اینکه تو دیونه تری یا من :) 

نمیدونم چرا اومدم اینجا اینا رو نوشتم:(


 
ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٧  کلمات کلیدی:

روزهای زیادیه نیومدم اینجا 

بی حوصله ام از همه چی 

از این تکرار روز و شب

از این تکرار خواب و بیداری

تکرار همیشه خسته کنندست اما اگه با انتظار همراه باشه ادمو نابود میکنه

حال آدمو بهم میزنه

همه میگن عیده و خوشحالن اما من دلیلی واسه این خوشحالی ندارم

تنها نشستم تو حیاط و به گلهام نگاه میکنم

اینام عین من خسته و پژمرده شدن

بگذریم

این وبلاگ همش شده حرفهای غمگین من

عید همتون مبارک

وقتی مدیریت وبلاگمو باز کردم تعدادی نظرات جدید دیدم.نمیدونم چرا اسامی برام آشنا نبود .نمیدونم الزایمر گرفتم یا لطف دوستان زیاد شده.به هر حال از همه ممنونم که بیادم بودن.

عزیزترینم دلم واست تنگ شده.اگه اومدی نوشتمو خوندی یه خبری از خودت بهم بده.بیخبرم ازت و نگران :( .کلی برات پیام گذاشته بودم که همش پرید :(  .هر جا هستی مراقب خودت باش و بدون دعام همیشه پشت سرته و بیادتم 


← صفحه بعد