خاطره روزهای برفی...

سلااااااااااااام

بعد چند روز بارش برف و برف بازی خیلی سرحال شدم .از شنبه هفته پیش برف بعد از 6 سال مهمون شهر ما شد .شب اول که بارش شروع شد باورم نمیشد این برف ادامه داشته باشه.واسه همین من و پسرعموهام از عمو خواستیم ما رو همون موقع شب ببره بیرون و بگردونه.عمو هم مهربونی رو در حقمون تموم کرد و ما رو تا ابشار اب پری برد.اونجا به خاطر کوهستانی بودن بارش برف شدید تر بود.کلی بازی کردیم و عکس گرفتیم.وقتی برگشتیم خونه از خوشحالی خوابم نمیبرد.

تا صبح هر یه ساعت پامیشدم و از پنجره اتاقم به باغ نگاه میکردم تاببینم برف نشسته یا نه.صبح که رفتم رو ایوون دیدم همه حیاط پر برف شده.با ذوق تموم اعلام کردم که میخوام برم نونوایی تا نون گرم بخرم.نون خریدن بهونه ای بود واسه لمس برف.صدای قدم هام رو برف ها بهم ارامش میداد.بغل

وقتی اومدم خونه دیدم عمو که به خاطر بارش برف شدید خونه نشین شده زنگ زده به عمم و دختر عمه و پسرعمه هام و همه رو دعوت کرده خونمون .

بعدازظهر همگی رفتیم تو پارک کنار خونمون و کلی برف بازی کردیم .شام هم اش رشته خوشمزه ای خوردیم ...زبان

از شنبه تا چهارشنبه هممون که حدود بیست نفری میشدیم دور هم بودیم.

بارش برف تا سه شنبه ادامه داشت ...زیبایی برف تو ساحل بینظیر بود .همراه دختر عمم بی اینکه به کسی خبر بدیم دزدکیمژه رفتیم دریا و کلی عکس خوشگل گرفتیم .اولین بار بود تو عمرم دریا رو برفی میدیدم ...تمام رویان انگار زیر برف دفن شده بود ...واااااااااااااااای خیلی بهم خوش گذشت .... جای همتون خالی واقعا ...قلب

/ 0 نظر / 27 بازدید